سلاممممممم
من توی یه 1 جدید از 1 ام هستم
یه چالش خیلی خیلی بزرگ که هیچ وقت انتظار شو نداشتم...
و این باعث میشه که به نوشتن رو بیارم
چون نوشتن باعث میشه که افکارم نظم بگیره
خوندن باعث میشه از دنیای واقعی برم توی دنیا کتابها،...کتابها همیشه جان پناه من هستند...
دوستان خوب زیادی دارم ... عاشقم هستن و عاشقشونم ولی ....همیشه کتاب جای خودش را دارد....
1، چه بنویسمشان یا چ بخوانمشان.. همچون خونی دوباره در روح و جان من است که باعث میشه ادامه بدم...
راستی امروز در چالش روزانه ام به این درک رسیدم که سکوت کنم... صبر کنم... رها کمن... بگذارم زندگی هر چه دارد روی میدان بریزد ...
پس امروز رها می کنم و همچون جنینی که به دنیای بیرون از رحم اعتماد می کند، اعتماد می کنم به آنچه مقدر است
چرا که، آنجا که راه نیست خداوند راه می گشاید...
خداوندا به قلبم نور بتابان! ( این دعا در کنار داستان مولانا چقدر قشنگ میشه: مولانا از شمس پرسید: پس زخمهامان چه ؟ شمس جواب داد" از زخمها نور وارد می شود" ... آیا این دعا به این معنی است که خدایا به من زخم های بیشتری بده... ؟ خدایا زخم هست، نورش را بفرست"
من از من گذشتم..........
روزهای سرد زمستان 1401
برچسب:
نویسنده: حامد پورعلی